خرید بک لینک
داره صدای اذان میاد....و من یه بغض عجیبی دارم.... از عظمتت خدایا.... از مهربونیت.... فقط خود خودت از دلم خبر داری..... انقدر بزرگیت تو این چند وقته برام ثابت شده که هر وقت بهت فکر میکنم اصلا حالم یه جور دیگه میشه... میدونی,من هییچ وقت فکر نمیکردم خدا انقدر میتونه به بنده هاش نزدیک باشه.... من حست کر

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

الان که دارم تایپ میکنم هنوز کنکور ندادیم.میخوام بنویسم ولی فردا بعد از کنکور تیکشو برمیدارم که منتشر شه. عرضم به خدمتتون.....که کنکورمون تو یه دانشگاه پیام نوره.اخرین ازمون جامعمونو تو همین جا ینی همین داشگاه پیام نوره برگزار شد.از نگهبانی تا ساخمون اصلی 5 تا 7 دیقه راهه. از وقتی شکل و شمایل اونجار

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

گاهی وقتا ادما یه کارای عجیب غریبی میکنن....

گاهی از شدت ناراحتی نمیییتونی واکنش نشون ندی نسبت به رفتاراشون....

گاهی عذاب وجدان خفت میکنه و نمیذاره بخوابی.....

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

امروز ساعت 7 صب بیدار شدم...

صبحانه خوردم ...

بعد افتادم به جون اتاقم...

تمام قفسه ها و میزارایشو و اینارو تمییییز کردم...تازه تموم شد...

ساعت نزدیک 9 بود که گوشیمو روشن کردم.دیدم رضی اس ام اس داده و تولدمو پیشاپیش تبریک گفته....عاشقتممم ینی..خیلییی غافلگیر شدم اصن....خدا برام حفظت کنه...

خب الان من اینارو گفتم که بگم یکم یااد بگیرید ازش...

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

تو نت خوندم که میشه با فلوراید پلاکو ضد عفونی و تمییز کرد...

منم امتحان کردم.....خیلیی عالی بود....واقعااا تمییز شد...

این عکس حاوی پلاک جانمم که داخل یه ظرف دایره ای شکل جاخوش کرده.ایشون هم فلوراید هستن که خیلی هم خوشرنگه.

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

خلاصه وار بگم...3 شنبه با یاسی و هانا رفتم استخر....15 بار طول استخرو شنا کردم...10 درو هرجور دلم خواس و 5 دورشم کرال.دیگه انقد خسته شده بودم که حد نداشت. 4 شنبه مهمان داشتیم...باهاشون هماهنگ کردم که زودتر بیان و من با بچهاشون ساعت 6 بریم سینما و نهنگ عنبر2 رو ببینیم و همینم شد.بعدش رفتم شهر کتاب یه

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

مامانم میگه دیشب خیلی بهش سخت گذشته...بعضی اوقات راه میرفته... بعضی اوقات هم مینشسته... یا روی تخت دراز میکشیده... خلاصه تا صبح چشم روهم نذاشته... ساعت 8 صبح وارد اتاق عمل شد.... نیم تا چهل دقیقه بعد... یه دختر تپل و کوچولو دنیا اومد... 31 تیر سال 78 از یه محیط گردالی وارد این دنیا شدم.... @:کا

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

فلان روز فروردین,از صبح ذوق داشتم که امروز تولد دوست صمیمیمه و من میخوام بهش زنگ بزنم و با ذوق تولدشو تبریک بگم.....بعدم ازش بپرسم که کی و کجا بیام بهت کادوتو بدم.ولی دوست صمیمیم اصلاا مثه من نبوده و نیست.... من از هیچکدوم از این 7 نفر که 3 ساله باهم یه اکیپ شدیم هییچ انتظاری ندارم.حتی انتظار تبریک

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42


خداوندا …

تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی....

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:42

صفحه بندی